تبليغاتX
زبانم که می گیرد

 

هجرانی

 

این چند روز که نیستی

خدا هم نیست

می دانم خدا را با خودت

به شیراز که رفته ای ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 23:43 | لینک  | 

فوگ مرگ

پل سلان 

ترجمه: سهراب مختاری

 

شیر سیاه سپیده­ دَم می­نوشیمش در غروب

می­نوشیمش در نیمروز و در صبحگاه می­نوشیمش در شب

می­نوشیم و می­نوشیم

گوری می کنیم در هوا که تنگ نیست برای خوابیدن

مردی در خانه می­زید با مارها بازی می­کند می­نویسد

می­نویسد وقتی تاریک می­شود به آلمان گیسوی زرینت مارگارت

می­نویسد و از خانه بیرون می­آید ستاره­ها برق می­زنند سگانش را با سوت فرامی­خواند

یهودیانش را با سوت فرامی­خواند تا در زمین گوری بکنند

فرمانمان می­دهد اکنون بنوازید و برقصید

 

شیر سیاه سپیده­ دم می­نوشیمت در شب

می­نوشیمت در صبحگاه و در نیمروز می­نوشیمت در غروب

می­نوشیم و می­نوشیم

مردی در خانه می­زید با مارها بازی میکند می­نویسد

می­نویسد وقتی تاریک می­شود به آلمان گیسوی زرینت مارگارت

گیسوی خاکسترینت شولامیت  گوری می­کنیم در هوا که تنگ نیست برای خوابیدن

 

فریاد می­زند زمین را عمیق­تر بکنید و شما دیگران بخوانید و بنوازید

دست به سلاح کمریش میبرد و می­چرخاندش چشمانش آبی­اند

بیل­هایتان را عمیق­تر فروکنید و شما دیگران بنوازید و برقصید

 

شیر سیاه سپیده­ دم می­نوشیمت در شب

می­نوشیمت در نیمروز و در صبحگاه می­نوشیمت درغروب

می­نوشیم و می­نوشیم

مردی در خانه می­زید گیسوی زرینت مارگارت

گیسوی خاکسترینت شولامیت با مارها بازی می­کند

فریاد می­زند شیرین­تر بنوازید مرگ را مرگ استادی­ست از آلمان

فریاد می­زند ویالون ها را تاریک­تر بنوازید بعد چون دود به هوا برمی­آیید

بعد گوری در ابرها دارید که تنگ نیست برای خوابیدن

 

شیر سیاه سپیده­ دم می­نوشیمت در شب

می­نوشیمت در نیمروز مرگ استادی­ست از آلمان

می­نوشیمت در غروب و در صبحگاه مینوشیم و مینوشیم

مرگ استادی­ست از آلمان با چشمی آبی

تو را می­زند دقیق می­زند با گلولۀ سربی

مردی در خانه می­زید گیسوی زرینت مارگارت

سگانش را به سوی­مان می­راند و به ما گوری می­بخشد در هوا

با مارها بازی میکند و رؤیا می­بیند مرگ استادی­ست از آلمان

 

گیسوی زرینت مارگارت

گیسوی خاکسترینت شولامیت

  

نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 10:45 | لینک  | 

 

پیتزا

 

کنار تو

کنار دست های ممنوع اَت

 

جائی نمی روم از تو

همین جا

با پیش بند و کلاه

بخند !

...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 0:1 | لینک  | 

 

عاشقانه

 

 

با اين غروب       كه كنارت نشسته و

شام مي خوريم

و مي خواهد

                 كه بخوابد

                               در خواب هايت

                                                      با تو

حرف بزن

 

نگاه كن

تا راه هاي ميشي باز شوند و

برگردم

از « واهمه ها

 كه بي نام و

              بي نشان »

از ذهن

از زمان

 

جوخه ها به خط نشوند باز

و مرزها

در هم نريزند

 

بارِ تلخ ترين گريه ها بر زبانم

مو هايم را سفيد كرده

بويِ آشويتس مي آيد

باش

باشنده اي

در باش گاه

باشد

با اين حال

حرف بزن

و نگاهم كن

تا برگردم

دامنه ها

شيب ها

            و نشيب هايت را

قدم بزنم

با كفش اسپورتي كه پوشيده اي

تا پله هاي تو

تا تو

تا خدا

         كه بر نوك پستان هايت

به خواب رفته ؛

به خواب بروم .

 

 

نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 23:30 | لینک  | 

 

INTERNATIONAL  PARIOLOGISM

 

 پريود شده بود دريا

رفته بودم بوشهركنسرت برقصم با يونس پيغمبر

برنده ي جايزه نوبل در رشته ي پري اُلوژيِ هر دو

شأن نزول ندارد اشتباهأ به اين روزها

هرچند ترشحات شيرين فمينيستي اَش نزول مي كند از او

سلام گرگ بي طمع نبود برادر يونس !

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 0:32 | لینک  | 

 

انسان روسری ت

انسان روسری اَت وحشی ست

پرتاب می شوم از پل

به باشه...

باشه ی باشیدن

باش گاهِ واژه

اکسیر زاویه در تبادل اندام منتشر

باران

بارانِ گیچِ پیچِ خیابان

انسان

دستم درخت می شود از تو

ذهنم پرنده که سرگردان

خیس از لبان تو انگور

حالا کنارِ خواب تو

حمامِ  بوسه ...

                       هات

                           آت

                              ت

شارژم تمام می شود..

 

نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 11:48 | لینک  | 

 

نوستالژی

 

انگار دوباره سنگ شده باشم

نه این که دوباره گردگیری اَم کنی

و ببوسی

زمان در دهانِ مان ایستاده آناهید!

کتاب   جزوه ها    خودکارهای سریع

راهرو پشتی

بوسه ی فشرده ی ماه بر پیشانی

 

مارکس های بی طبقه...

دستم را می گیری؟

 

 

نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 0:19 | لینک  | 

شش شعر کوتاه

جلال خسروی

 

1

نگاهت را در باد ریخت پاییز

گیسویت را در من

 

تنها غروب می خواندت

در لای سایه ها.

 

2

بر نیمکت های پارک

شطرنج می کنند شاخه ها

 

و ماه

    نگاه

       می کند.

 

3

 

رفته اند شاخه ها

سایه هاشان مانده اند در درون من.

 

 

4

غروب خانه برایم آورده

راه راهِ اتاق

 

خاطره خم می شود

و مرگ

از زبان تو می لیسم.

 

5

قد کشیده ام تا مرگ

آینه می بیند

 

نگاه کن!

 

6

در تو می ریزم

مرگ

در تو می ریزم

 

شکم اَت بالا می آید

کودک می شوم.

 

نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 19:14 | لینک  | 

ترانه ی کوچه و اشک

 

از کوچه

به اشک

باید آمد

 

به اشک آمد از کوچه

وقتی که ماه...

 

·         

 

از اشک

به کوچه

باید رفت

 

-        از اشک

به کوچه کوچیدم

از کوچه

به اشک

 

و حالا

در کوچه های بی ماه

باید ماند

خواند

آه.

 

اسفند 78

 

 

نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 7:28 | لینک  | 

خرگوش

 

باران

گیتار فلامینکو

و فکر کردن به تو . . . 

 

تا که نت ها

بر لبانت معنا شوند و

جهان جان بگیرد...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جلال خسروی در ساعت 21:53 | لینک  |