این کوزه چو من... / خیام نیشابوری
این کوزه چو من عاشق زاری بودهَست
در بنــد سـر زلـف نــگـاری بودهَست
این دســته که بر گـردن او مـیبیـنی
دستیست که بر گردن یاری بودهَست
این کوزه چو من عاشق زاری بودهَست
در بنــد سـر زلـف نــگـاری بودهَست
این دســته که بر گـردن او مـیبیـنی
دستیست که بر گردن یاری بودهَست
زمینه ی اجتماعی استقلال و خودآیینی هنر
جلال خسروی
با وجود مباحث مربوط به خودآیینی و استقلال هنر که در تأملات رمانتیک های آلمانی، و بعد در تعالیم کانت مطرح و با مقالات و نقدهای شارل بودلر که او را پدر مدرنیته نام نهاده اند، ادامه بافت و پس از آن آموزه های اصحاب نقد نو، فرمالیست های روسی و نظرات ساخت گرایان، آن را تداوم بخشیدند؛ و با این که هنرمندان انقلابی قرن بیستم در جنبش هایی نظیر کوبیسم، داداییسم و سورئالیسم از طریق خلق آثار هنری متعدد، توانسته اند مصادیق این ایده را در آثارشان تحقق بخشند؛ ضمن تأکید بر این نکته که تحولات مذکور به نحو گسترده و قابل اعتنایی ذهنیت و دریافت ما را از هنر ارتقاء داده اند؛ باید گفت که طرح این نظرات و نیز خلاقیت های هنری ناشی و منطبق با آن، همگی در بستر تاریخی مدرنیته اتفاق افتاده است. بنابراین با توجه به این نکته که پدیدارهای انسانی اموری فی نفسه و قائم به ذات نیستند؛ صورتبندی های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی هر دوره در فرایندی پیچیده از طریق ساخت و باز ساخت تناقض های خاص خود، جریان خلق ایده ها، سلایق و امیال و در نهایت تحقق ساخته های هنری را به طور ساختاری سامان می دهند. برای مثال می توان گفت انزوا و جدایی هنرمندان و خلق آثار مدرنیستی، برآمده از فردگرایی مدرنیته و مناسبات بورژوازی بوده است. امری که در دوران پیشامدرن موضوعیت نداشته است.
پیتر بورگر در فصل سوم کتاب هنر آوانگارد گذار هنر دینی به هنر درباری و سرانجام هنر بورژوایی را در محورهای سه گانه ی هدف، تولید و دریافت صورت بندی نموده است. در محور کارکردی، فرآورده ی هنری از شیئی آیینی به شیئی بازنمایانه در هنر درباری و سرانجام به عنوان موضوعی جهت شناخت فرد در دنیای مدرن تحول یافت. از نظر شکل تولیدی، تولید دسته جمعی در هنر دینی مبتنی بر نظام صنفی، به تولید فردی در هنر درباری و نیز بورژوایی بدل شد. از نظر دریافت، مخاطب اجتماعی هنر های دینی و درباری به مخاطب فردی در هنر بورژوایی تطور پیدا کرد. 1
ملاحظات بورگر بیانگر دگرگونیِ مقولات زیباشناسی در فرایند تاریخی ست. این موضوعی ست که رهیافت جامعه شناسانه علی رغم گرایش های متعدد، متفاوت و بعضاً متضاد، بر آن اتفاق نظر و تأکید دارد. مقاله ی در خور توجه ی آرنولد هاوزر نیز جایگاه هنرمندان را در رنسانس یررسی کرده و چگونگی تحول از پیشه وریِ قرون وسطا به هنرمندِ عصر رنسانس را بررسی کرده است.
آنچه در این میان اهمیت دارد و باید مورد کنکاش و کند و کاو قرار گیرد موقعیت پارادوکسبکال هنرمند در دوره ی مدرن است. پدیده ای که هنرمندان را در برزخی بین فردیت و جامعیت گرفتار کرده است. هنرمند مابین زندگی هنری و زندگی روزمره دست و پا می زند. این جا دیگر تأمل آغازین نیچه در زایش تراژدی مبنی بر توجیه زیاشناسانه جهان به امری ناممکن بدل می شود؛ زیرا توجیهی این چنین معضل را نه تنها رفع ناکرده، فراموش می کند. هرچند نیچه بعداً ایده ی توجیه را کنار نهاد و گزاره ی تحمل هنری جهان را پیش کشید.
جدایی هنرمند و نویسنده از زندگی را گئورگ لوکاچ در داستان های توماس مان بررسی کرده است. پرسشی که لوکاچ از این بررسی ها مطرح می کند این است که : آیا هنرمند برای تصویر کردن زندگی در قالب داستان باید خویشتن را از زندگی جدا کند یا نه؟
توماس مان در رمان کوتاهِ تونیو کروگر موضوع را این گونه شرح می دهد:
« هنرمند باید غیر آدمیزاد و فوق بشر باشد؛ او باید فوق العاده از انسانیت فاصله بگیرد؛ او صرفاً در چنین شرایطی خواهد توانست، یا بهتر است بگویم وسوسه خواهد شدآن را [ یعنی انسانیت را ] به نحو مؤثر بازنمایاند، بنمایاند، و تصویر کند. نیروی جادویی سَبک و فرم و بیانگری چیزی به جز همین نگرش خونسردانه و موشکافانه به انسانیت نیست؛ می توان گفت که این فروشکنی و ویران سازی، شرط نخستین [ کار هنرمند ] است. او همین که به انسان بودن خویش بازگردد، و احساسات را آغاز کند، کارش تمام است. » 3
به راستی این غیر آدمیزاد بودن و فاصله گیری از ماهیت انسانی خویش، موقعیتی دردناک و دشوار است که در زمینه ی زندگی مدرن با مناسبت ها و روابط خاص حاصل از صورت بندی تولیدی ویژه ی آن قابل شکل گیری و بروز است با این حال همان طور که در جملات توماس مان ملاحظه فرمودید ضروری و اجتناب ناپذیر است.
این پدیده مقوله ای کلی که تظاهر خود را در مفهوم شیئی شدگی در چرخه ی تولید و بوروکراسی و سرمایه، نشان می دهد. مقوله ای که برای مثال گرگور زامزا را در داستان کافکا به مسخی دردناک دچار می کند. به درستی میتوان عنوان نمود که مسخ تمثیل موقعیت از خود بیگانگی انسان مدرن است. تمثیلی که تجربه ی انضممامی ما را در جهانی که در آن زیست می کنیم، نشان می دهد. بنا بر این نمی توان آن را به تأسی از پیش ـ رفقای پست مدرن، روایتی کلان محسوب نمود و نادیده اش گرفت.
حالا با توجه به مراتب فوق، می توان اذعان داشت که آموزه ی رمانتیکیِ نبوغ و اراده ی آزاد؛ پاسخگوی مسئله ی انزوای هنرمندان نیست. بلکه همان طور که پیشتر اشاره شد، این موضوع معلول کنش ها و واکنش های عناصر ساختاری جامعه ی بورژوازی است؛ که فردیت را در مؤلفه های سه گانه ی هدف، تولید و دریافت اثر هنری ـ همانطور که پیتر بورگر نشان داده ـ مبنا نهاده است.
با این حال در این مجال، پرسش فرجامین می تواند این باشد که در این دوران تیره ـ تعبیری از برتولت برشت ـ آیا آدمی به عاملی نقش پذیر در مناسبات ساختاری بدل شده است؟
17/ 4 / 91
.......................
یادداشت ها:
1 ـ ن. ک. به پیتر بورگر. « نظریه ی هنر آوانگارد ». ترجمه ی مجید اخگر. انتشارات مینوی خرد. چاپ اول. 1386. ص 111
2 ـ ن.ک به « مبانی جامعه شناسی هنر ». گزیده، ترجمه و تألیف: علی رامین. نشر نی. چاپ دوم. 1389. ص 309 تا 325 و نیزن.ک به: « زیباشناسی چیست؟ » . مارک ژیمنز. نرجمه ی محمد رضا ابوالقاسمی. نشر ماهی. چاپ اول. 1390. ص 43 یه بعد
3- مبانی جامعه شناسی هنر. ص 135
|
شش شعر کوتاه جلال خسروی | |
|
1 نگاهت را در باد ریخت پاییز گیسویت را در من
تنها غروب می خواندت در لای سایه ها.
2 بر نیمکت های پارک شطرنج می کنند شاخه ها
و ماه نگاه می کند.
3
رفته اند شاخه ها سایه هاشان مانده اند در درون من.
|
4 غروب خانه برایم آورده راه راهِ اتاق
خاطره خم می شود و مرگ از زبان تو می لیسم.
5 قد کشیده ام تا مرگ آینه می بیند
نگاه کن!
6 در تو می ریزم مرگ در تو می ریزم
شکم اَت بالا می آید کودک می شوم. |
خوانش
حالا که پیچ می خورد
بر شانه های محض ِتو
متنِ تنم مذاب
در خوانشِ شکفته ی تن در تنِ تومرگ
وقت نزولِ اساطیر
شیر
از دهانِ تو بیدار می شود
میلِ شدیدِ ماندن
در آمدِ مداومِ رفتن
به هستِ نیست
دهلیزهای لیزِ مکنده
در انعکاسِ جیغِ تو رفتن به نا کجا
هرجایِ ناکجا...
انگار
که مرگ ِخودم را
در انقباض تن اَت جا نهاده ام.
هجرانی
این چند روز که نیستی
خدا هم نیست
می دانم خدا را با خودت
به شیراز که رفته ای ...
فوگ مرگ
پل سلان
ترجمه: سهراب مختاری
شیر سیاه سپیده دَم مینوشیمش در غروب
مینوشیمش در نیمروز و در صبحگاه مینوشیمش در شب
مینوشیم و مینوشیم
گوری می کنیم در هوا که تنگ نیست برای خوابیدن
مردی در خانه میزید با مارها بازی میکند مینویسد
مینویسد وقتی تاریک میشود به آلمان گیسوی زرینت مارگارت
مینویسد و از خانه بیرون میآید ستارهها برق میزنند سگانش را با سوت فرامیخواند
یهودیانش را با سوت فرامیخواند تا در زمین گوری بکنند
فرمانمان میدهد اکنون بنوازید و برقصید
شیر سیاه سپیده دم مینوشیمت در شب
مینوشیمت در صبحگاه و در نیمروز مینوشیمت در غروب
مینوشیم و مینوشیم
مردی در خانه میزید با مارها بازی میکند مینویسد
مینویسد وقتی تاریک میشود به آلمان گیسوی زرینت مارگارت
گیسوی خاکسترینت شولامیت گوری میکنیم در هوا که تنگ نیست برای خوابیدن
فریاد میزند زمین را عمیقتر بکنید و شما دیگران بخوانید و بنوازید
دست به سلاح کمریش میبرد و میچرخاندش چشمانش آبیاند
بیلهایتان را عمیقتر فروکنید و شما دیگران بنوازید و برقصید
شیر سیاه سپیده دم مینوشیمت در شب
مینوشیمت در نیمروز و در صبحگاه مینوشیمت درغروب
مینوشیم و مینوشیم
مردی در خانه میزید گیسوی زرینت مارگارت
گیسوی خاکسترینت شولامیت با مارها بازی میکند
فریاد میزند شیرینتر بنوازید مرگ را مرگ استادیست از آلمان
فریاد میزند ویالون ها را تاریکتر بنوازید بعد چون دود به هوا برمیآیید
بعد گوری در ابرها دارید که تنگ نیست برای خوابیدن
شیر سیاه سپیده دم مینوشیمت در شب
مینوشیمت در نیمروز مرگ استادیست از آلمان
مینوشیمت در غروب و در صبحگاه مینوشیم و مینوشیم
مرگ استادیست از آلمان با چشمی آبی
تو را میزند دقیق میزند با گلولۀ سربی
مردی در خانه میزید گیسوی زرینت مارگارت
سگانش را به سویمان میراند و به ما گوری میبخشد در هوا
با مارها بازی میکند و رؤیا میبیند مرگ استادیست از آلمان
گیسوی زرینت مارگارت
گیسوی خاکسترینت شولامیت
پیتزا
کنار تو
کنار دست های ممنوع اَت
جائی نمی روم از تو
همین جا
با پیش بند و کلاه
بخند !
...
عاشقانه
با اين غروب كه كنارت نشسته و
شام مي خوريم
و مي خواهد
كه بخوابد
در خواب هايت
با تو
حرف بزن
نگاه كن
تا راه هاي ميشي باز شوند و
برگردم
از « واهمه ها
كه بي نام و
بي نشان »
از ذهن
از زمان
جوخه ها به خط نشوند باز
و مرزها
در هم نريزند
بارِ تلخ ترين گريه ها بر زبانم
مو هايم را سفيد كرده
بويِ آشويتس مي آيد
باش
باشنده اي
در باش گاه
باشد
با اين حال
حرف بزن
و نگاهم كن
تا برگردم
دامنه ها
شيب ها
و نشيب هايت را
قدم بزنم
با كفش اسپورتي كه پوشيده اي
تا پله هاي تو
تا تو
تا خدا
كه بر نوك پستان هايت
به خواب رفته ؛
به خواب بروم .
INTERNATIONAL PARIOLOGISM
پريود شده بود دريا
رفته بودم بوشهركنسرت برقصم با يونس پيغمبر
برنده ي جايزه نوبل در رشته ي پري اُلوژيِ هر دو
شأن نزول ندارد اشتباهأ به اين روزها
هرچند ترشحات شيرين فمينيستي اَش نزول مي كند از او
سلام گرگ بي طمع نبود برادر يونس !
انسان روسری ت
انسان روسری اَت وحشی ست
پرتاب می شوم از پل
به باشه...
باشه ی باشیدن
باش گاهِ واژه
اکسیر زاویه در تبادل اندام منتشر
باران
بارانِ گیچِ پیچِ خیابان
انسان
دستم درخت می شود از تو
ذهنم پرنده که سرگردان
خیس از لبان تو انگور
حالا کنارِ خواب تو
حمامِ بوسه ...
هات
آت
ت
شارژم تمام می شود..